Welcome Visitor: Login to the siteJoin the site

"Housewifely Arts" by Megan Mayhew Bergman (translated to Farsi)

Short story By: manijeh asadi niazi
Romance


Tags: Asadiniazi


من کدبانو و نان آور خودم هستم . غذا می پزم ، لامپهای سوخته را عوض می کنم ، کوفتگی های روی بدنم را خودم برای تسکین دردشان می بوسم و در حین حال هم مارهای نهر حیاط پشتی را با بیل می کشم. ملحفه ها و روغن ماشینم را خودم عوض می کنم . می توانم شیرینی و کیک بپزم و همینطور قادرم لانه جیرجیرکهای زیر سقف شیروانی را با یک چوب دستی آغشته به چسب ویران کنم و آنها را بتارانم . و صد البته که نه هم زمان. می خواهم از طریق این تعاریف خودم را به شما معرفی کنم چون هیچ کس دیگری این دورو بر نیست تا بتواند مرا به شما معرفی کند.


Submitted:Jan 24, 2013    Reads: 19    Comments: 0    Likes: 0   


من کدبانو و نان آور خودم هستم . غذا می پزم ، لامپهای سوخته را عوض می کنم ، کوفتگی های روی بدنم را خودم برای تسکین دردشان می بوسم و در حین حال هم مارهای نهر حیاط پشتی را با بیل می کشم. ملحفه ها و روغن ماشینم را خودم عوض می کنم . می توانم شیرینی و کیک بپزم و همینطور قادرم لانه جیرجیرکهای زیر سقف شیروانی را با یک چوب دستی آغشته به چسب ویران کنم و آنها را بتارانم . و صد البته که نه هم زمان. می خواهم از طریق این تعاریف خودم را به شما معرفی کنم چون هیچ کس دیگری این دورو بر نیست تا بتواند مرا به شما معرفی کند.

آیک با لحجه انگلیسی دست و پا شکسته می گوید ، بپیچ به چپ.

اما چپی وجود ندارد . تنها جاده کارولیناست که جاده ای صاف و کشیده تا بی نهایت به نظر می رسد. دو سوی جاده پوشیده از درختان کاج است و گهگاهی نیز بیلبوردهای تبلیغاتی فروش اتومبیل . بهار گذشته مادرم را از دست دادم و الان نه ساعت است که به سوی جنوب می رانم در حالیکه کودک هفت ساله ام نیز همراه من است . تنها به این امید که شاید بتوانم باری دیگر صدای مادرم را بشنوم .

آیک از روی صندلی عقب می گوید : به خروجی نزدیک می شوید ، از سمت راست جاده حرکت کنید.

می پرسم شما امروز که هستید؟

می گوید : ماری پاپینز، خانمی که در جی پی اس زندگی می کند .

پسرم یک عروسک فسقلی چرب زبان کوچولوست که فقط نوزده کیلو و چهار صد و پنجاه و پنج گرم وزن دارد . بیشتر کلمات متن نمایشنامه اندرو لوید و بر(Andrew Lloyd Webber) را حفظ است . تصویر دو چشم و یک دهان را بر روی بخار نشسته بر پنجره می کشد.

می پرسد ، می شود صدای این آهنگ را بیشتر کنی؟

از میان آینه جلو نگاهش می کنم ، همانطور که در میان صندلی محافظش نشسته با حرکاتی کاملاً شبیه مدونا آهنک او را زمزمه می کند و موهای بلوند روشن و کم پشتش با هر حرکت سرش مانند مشتی پر به آرامی به این سو و آن سو می رود.

می گوید : مامان تو باید بیشتر شبیه جوان استعفانی لباس بپوشی (Gwen Stefani) و من خودم را در بلوزهای پر زرق و برق و شلوار تنگ و کفشهای پاشنه بلند تصور کردم.

پرسیدم: می خواهی به دستشویی بروی؟ می توانیم برای نهار توقف کنیم .

آیک آهی کشید و برگه قدیمی نقشه راه را بر روی سرش کشید و پرسید : ناگت مرغ؟

با خود گفتم : اگر مادر بهتری بودم باید می گفتم نه . اگر مادر بهتری بودم الان باید یک بسته پر از هویج پوست گرفته و خرد شده و یک بسته انگور بدون هسته و یک بسته ساندویج کره بادام زمینی با مربای له نشده داخل یخدان ماشین می داشتم . اگر دختر بهتری بودم آیک می توانست مادر بزرگش را بشناسد. می توانست مدت زمان بیشتری را در آغوش او سپری کند . می توانست مادر بزرگش را با روشی که با آن ادای کریستوفرپلام - کاپیتان کشتی ون ترپ را در می آورد خوشحال و هیجان زده کند.

در افکار خود غوطه ور بودم که آیک به یکباره پرسید : یک پتروداکتیل (خزنده گان پرواز کننده در دیرین شناسی) چند تخم در هر بار می تواند بگذارد؟

گفتم : احتمالاً نباید بیشتر از یکی باشد چون برای هر مادری فقط یک پتروداکتیل کافی خواهد بود .

آیک پرسید: چقدر مانده؟

گفتم : چهار ساعت

گفت : چهار ساعت تا چی؟

گفتم : خواهی دید

چیزی را که نمی توانستم برای آیک توضیح بدهم این بود که ما به سوی یک باغ وحش در خارج از منطقه مایرل بیچ (Myrlle Beech) می رویم . به جایی که شاید من بتوانم زنگ صدای مادرم را از درون منقار یک طوطی خاکستری آفریقایی سی و شش ساله بشنوم . پرنده ای که از آن متنفر بودم . پرنده ای که می تواند مثل یک مایکروویو صدای بیب درآورده یا صدای زنگ تلفن را عیناً تقلید کند . در ضمن می تواند درست مثل خود من زیر لب غرغر کند.

مامور سمپاشی گفت : در مواقع گرسنگی شدید جیرجیرکها دست و پای خودشان را می خورند اگر چه آنها می دانند که دیگر هرگز نخواهند توانست آنها را ترمیم کنند.

گفتم : لعنت بر این حیله های حزبی

یک سال و دو ماه بود که خانه مان را برای فروش گذاشته بودم و قراردادی را که مدتها منتظرش بودم سرانجام رسید که اتفاقاً همزمان شده بود با بازرسی خانه . شرکتی که در آن کار می کردم پیشنهاد انتقال مرا به شهر کانتیکات با یک پست مدیریتی در زمینه وکالت داده بود . در ایالتی که آیک شانس بهتری برای گذراندن دوران کودکی اش داشت . ایالتی با گرایشهای سنتی و مذهبی که می توانست موجب پیشرفت آیک در آینده شود . ولی من نمی توانستم قبل از فروش خانه به آن ایالت نقل مکان کنم کارمند آژانس املاک چندین راه را امتحان کرد از جمله گذاشتن شمع های متعدد در زیر لانه جیرجیرکها و حتی قرار دادن پای سیب داخل فر تا از دود حاصل از سوختن آن شاید جیرجیرکها صحنه را ترک کنند ولی حتی آن صفحه دود غلیظ داخل خانه هم نتوانست حتی ذره ای از انبوه جمعیت جیرجیرکها بکاهد.

قبل از اینکه شهر را به همراه آیک ترک کنم ، کارمند آژانس املاک گفت که هر بار که در زیر زمین را باز می کند جیرجیرکها به سویش حمله ور می شوند و تاکید کرد که در این صورت شما هرگز نخواهید توانست مرحله بازرسی را پشت سر بگذارید در ضمن گفت که این جیر جیرکهای منزل شما بیشتر شبیه عنکبوتهای فیلم های سه بعدی هستند و خواست که یک کاری بکنیم .

گفتم : مامور سمپاشی تقریباً هر هفته می آید و من خودم هم یک مخزن بخار سدیم نصب کرده ام . مامور آژانس املاک با گفتن این جمله که یکشنبه آینده می بینمتان به سوی ماشین کروکی جمع جور و نقلی اش رفت در حالیکه بلوز نوی تا نخورده اش را خیلی صاف و تمیز داخل شلوار اتو خورده اش گذاشته بود و با این جمله که قبل از جلسه بازرسی بعدی یک دوری این طرفها می زند ، در واقع خداحافظی کرد.

آن شب من و آیک چند تا تکه چوب را با چسب و تعدادی را نیز با نوار مگس کش پوشاندیم و ادوات شکنجه مان را به گوشه گوشه زیر زمین پرتاب کردیم . به این امید که ازتعداد جمعیت آنها بکاهیم .

آیک پرسید : بعداً رفتی پایین تا لاشه جیرجیرکها را جمع کنی ؟ چون من نیامدم .

آیک مور مورش می شد و از لجش زبانش را به علامت دهن کجی به جیرجیرکها که از دیوار به طاقچه و از طاقچه به سقف می پریدند در می آورد.

پرسید: چی میشه اگر ما اینجا را برای همیشه ترک کنیم؟

گفتم : مردم بهش عادت می کنند به زندگی کردن در یک خانه برای تمام طول عمرشان . مثل مادر خودم . خانه مادرم را تجسم کردم خانه ای دو خوابه به سبک روستایی به رنگ سفید با قاب پنجره های متعدد و دودکش آجری و یک در بزرگ کنده کاری شده .جاده آسفالت نبود .پر بود از تپه ها ی ماسه ای و علف های هرز و پوسته های صدف خرد شده که در نهایت به یک گاراژ بی در و پیکر منتهی می شد . من در آنجا رشد کردم و بالغ شدم در جایی که هیچ همسایه ای وجود نداشت فقط چند مزرعه به هم پیوسته و بعدش تا چشم کار می کرد دشت گسترده بود و گاوهایی که در آن پرسه می زدند . مردم نمی توانند حتی در خیالشان نیز چنین منظره ای را به تصویر بکشند . مامان با گلهای آزالیا و بوته های شمشادش ور می رفت در حالیکه زیر چشمی هم حواسش به مرغ و خروسها وگوسفند ها بود که پخش و پلا نشوند . خانه اخیراً توسط شرکت سهامی ریل استیت (Real steate) خریداری شده بود و حالا خالی بود لاک یک لاکپشت که روی درختی نصب شده بود حاکی از آن بود که تا سوپر والمارت (Super Wal-Mart) راه زیادی نمانده .

دوباره فکرم معطوف مامان و طوطی اش شد . اگر می جنبیدیم این می توانست آخرین باری باشد که صدای مادرم را می شنیدم.

از جاده خارج شدم و وارد یکی از این استراحتگاههای میان جاده ای شدم که اگر چه پمپ بنزین و باجه فروش غذاهای آماده داشت ولی احساس خوبی نداشتم و کمی دچار ترس و تردید شده بودم .

آیک لگدی به پشت صندلی جلویی زد و من هم چشم غره ای در آینه جلو به او رفتم .

گفت: همه تنم خشک شده می خواهم دراز بکشم.

اندازه مچ هر دو پای آیک به اندازه مچ یک دست من است . پاهایی بدون مو و رنگ پریده . او شیرین زبان و رو راست است . ولی هنوز نمیداند که چرا میزان رشد او کمتر از میزان رشد همسالانش است و نمیداند که به زودی با سوالهای زیادی روبه رو خواهد شد ، از جمله اینکه چرا موهای صورت او ده سال دیرتر از بقیه هم سن سالانش خواهد روئید.

دلم می خواهد او را در یک لایه پلاستیک محافظ بپیچم تا برای همیشه همینگونه باقی بماند . برای همیشه با همین جوهر ذاتی پاک و بی غش اش . احساس قلبی ام نسبت به آیک اینگونه است که او را هنوز نوزادی می دانم با جسمی بسیار ضعیف و ناتوان . نوزادی که می توانم دوباره او را به آرامی در آغوش بگیرم و جابه جایش کنم . شما معصومیت را فقط در چهره یک کودک است که می توانید هر روز ببیند .

من و آیک درهای ماشین را قفل کردیم و به سوی پمپ بنزین به راه افتادیم . مرد تنومندی با موهای سیاه مجعد که بر روی شانه هایش ریخته بود و در حالیکه نفس نفس می زد و گوشش را می خاراند و گوشی همراهش را چک می کرد از کنارمان گذشت خود را به توالت رساند .

نفر بعدی که می رفت تا وارد توالت شود مردی لاغر مردنی بود که شلوارش به پایش لف می زد . قبل از ورودش لحظه ای درنگ کرد تا عرق پیشانیش را با آرنجش پاک کند .

یک آن این اندیشه از مغزم گذشت که اینها نیز فرزندان کسانی هستند .

دست آیک را محکم گرفته بودم. آنقدر که می توانستم بند بند انگشتانش و استخوانهای کوچک زیر پوست نازکش را حس کنم.

مقابل در توالت ایستاده بودیم و من هنوز محکم شانه های آیک را چسبیده بودم. دلم رضا نمی داد اجازه دهم تنهایی وارد آنجا شود.

آیک نوشته های روی یک بسته سلفون را می خواند ، سیر خرد شده ، یک طعم بی نظیر، و من در حال بازی کردن با موی سیخ شده روی سرش بودم .

از وقتی به دنیا آمد موهای سرش در قسمت فرق سر یک پیچش زیبا داشت . پیچشی مثل پیچش یک گرداب کوچک . علاوه بر آن چند لکه کوچک مثل جای نوک لک لک بر پشت گردنش و پلک چشمانش داشت .

اینها و علاوه بر اینها خصایص دیگری همچون ژن سرطان ، تب یونجه ، فشار خون بالا و احتمالاً ترس از ریاضیات میراثی اند که از من به او رسیده و اینها همه هدایای من اند به او.

با صدایش به خود می آیم . باید بروم دستشویی

رهایش می کنم و اجازه می دهم تا به درون آن دخمه محو شده در نور فلورسنت و پر از مردانی که امیدوارم او هرگز از آن گونه آنان نباشد بخزد.

اولین باری که طوطی مادر را دیدم ، او روی یک میله فلزی نصب شده بر سقف ایوان نشسته بود و ناظر صبحانه خوردن ما در ایوان بود .

مادرم یک ماه پس از خاکسپاری پدرم به بهانه اینکه خانه خیلی ساکت شده کارنی را از یک همسایه گرفته بود و دستور داده بود تا برایش دو قفس گران قیمت یکی برای داخل خانه و دیگری برای روی ایوان بسازند.

کارنی می توانست صداهایی از قبیل صدای ترافیک جاده ، صدای آژیر آمبولانس، صدای خش خش برگهای پاییزی در زیر پای رهگذران را تقلید کند . همچنین می توانست ادای پیت سمپرز (pete spares ) را هنگام پرتاب توپ تنیس در تلوزیون به خوبی در آورد.

می توانست صدای مادرم را عیناً مثل خودش تقلید کند . تقلید او از صدای مادرم وقتی آهنگ کنترالتوی جودی گارلند و ربا مک انتابر را زمزمه می کرد محشر بود. صدای مادرم هنگام پاسخ گفتن به تلفن را -چی میفروشید ؟ علاقه ای بهش ندارم - عیناً با همان لحجه و طرز بیان و صدای خودش تقلید می کرد.

پرنده به یک باره از روی میله اش به سوی من پرواز کرد و بر روی شانه من که از وحشت خشکم زده بود نشست

فریاد زدم مامان این پرنده لعنتی را بگیر.

مادرم گفت: هیس، مواظب حرف زدنت باش او مثل یک اسفنج همه چیز را به سرعت جذب می کند . من هنوز سوگوار مرگ پدرم بودم و برایم دیدن مادرم در حالیکه با این پرنده پر روی نوک سیاه اینقدر حال می کند قابل درک نبود.

کارنی شروع کرد به حرف زدن : چی میفروشید؟ - من بیمه خودرو دارم - کارنی جملات را با صرف کامل دستور زبان بیان می کرد ولی مخاطب او فقط هوا بود و بس . در واقع نوعی آواز خواندن بود نه یک مکالمه واقعی.

مامان بهم گوشزد کرد که نباید هر چیزی را به دل بگیرم و من در حالیکه مستقیم به مامان نگاه می گردم گفتم :شما هم نباید به این فروشندگان تلفنی اهمیت بدهید و کارنی در این میان لب به سخن گشود و گفت: مرد این خانه اینجانیست . او مرده . مرده . مرده.

آن شب کارنی روزنامه کف قفسش را که بوی گند اصطبل را می داد ریز ریز کرد.

مامان گفت : خوب وقت خواب است و یک حوله استخری کهنه را روی قفس اش انداخت . کارنی هم شروع کرد به خواندن اولین ابیات ترانه پیاده روی بعد از نیمه شب پتسی کلاین با صدایی بلند و پر حرارت (Patsy clines Walking After midnight ) و بعد از آن برای تمام طول شب ساکت شد.

من از حقه های قدیمی و پیش و پا افتاده ای که او برای عزیز کردن خودش نزد مادرم به کار می برد و از سادگی مادرم که به این سادگی فریب حیله های او را میخورد متنفر بودم .

پس از گذشت یک هفته کارنی تبدیل به یک حامی خشن برای مادرم شد. در حالیکه بالهایش را به هم چسبانده بود و روی پاهایش راه می رفت در تمام طول و عرض سالن مرا گام به گام تعقیب می کرد، گاهی پشت درگاهی در قایم می شد. باور نکردنی بود اما به نظرم می رسید که نوک سیاهش برجسته تر از حد معمولش به نظر می رسد.

وقتی سعی کردم او را از گوشه آشپزخانه بیرون کنم به طور وحشیانه ای با نوکش به مچ دست و انگشتانم حمله کرد . اما بلاخره پس از گذشت چند روز دوباره احوالش دگرگون شد چنانکه به نظر می رسید به پرنده دیگری مبدل شده . کارنی تبدیل به همان پرنده شاد و سر حال سابق شده بود و حالا هر وقت روی کاناپه نشسته بودم ، روی پشتی کاناپه می نشست و با موهایم بازی می کرد.

یک روز مامان با لحنی کمی پوزش آمیز به دلیل رفتارهای دو گانه پرنده اش گفت که می خواهد او را به نزد یک متخصص ببرد . مادرم شخصیتی کمال گرا و تا حدی وسواسی داشت و من می دانستم او می خواهد پرنده ای داشته باشد که به او افتخار کند . اما فکر می کنم غرورش تا حدی از رفتارهای تهاجمی کارنی جریحه دار شده بود.

متخصص رفتار شناسی پرندگان از مادرم خواست تا به او نشان دهد که چگونه پرنده اش را نوازش می کند .

کارنی در حالیکه مدام بر روی مچ دست مادرم به چپ و راست حرکت می کرد در عین حال سرش را به یک سو خم می کرد و نگاهش را به ما می دوخت . مثل یک نهنگ از گوچه چشمش به ما نگاه می کرد در حالیکه فقط یک خط زرد و باریک از چشمانش پیدا بود چشمانی که مانند یک ماسک سفید به اندازه یک انگشت شصت بود ولی حالا گویی با این نگاه به تمام دنیا به وضوح هشدار می داد.

مامان با انگشت اشاره اش شروع کرد به نوازش کردن سینه کارنی

متخصص رفتار شناسی پرندگان گفت من نمیدانم چطور باید این را برای شما توضیح بدهم اما باید بگویم که شما از نظر جنسی باعث تحریک طوطی تان می شوید .

مادرم از شرم سرخ شد.

متخصص رفتار شناسی بلافاصله گفته اش را با این جمله تصحیح کرد که البته به طور ناخاسته و غیر عمدی .

مادرم پرسید: یعنی او فکر می کند که من جفت اویم ؟

متخصص جواب داد : نه وقتی که در آغوش شماست بیشتر وقتی که در قفس است .

من برای یافتن کارنی به سه جا زنگ زدم .به لوله کشی که بعد از مادرم کارنی را برده بود، به معبد پرندگان که او طوطی را در آنجا امانت گذاشته بود و در آخر هم به باغ وحش کنار جاده

هوای داخل ماشین بسیار گرم است و من هم خوابم گرفته ، اما نمی خواهم با روشن کردن کولر ماشین باعث بیمار شدن آیک شوم. او در حال بازی با کارت بر روی کنسول است . آیک پرسید : دیگر به خانه بر نمی گردیم ؟ حالا کسان دیگری می آیند و در خانه ما زندگی می کنند؟

گفتم : ما به باغ وحش تدرود ساید(Teds road side zoo) می رویم

پرسید : می رویم ماهیگیری اصلاً برای چی به باغ وحش می رویم ؟

گفتم : آنجا پرنده ای هست که من می خواهم آنرا ببینم .

پرسید : چی ؟ اینها که گفتی یک جور ورق بازیه ؟

از کنار ماشینی که یک زوج در آن سوار بودند گذشیتم زن در حال گریستن بود و با پایین کشیدن لبه کلاهش سعی در پنهان کردن اشکهایش داشت .

نا خود آگاه شروع کردم توی دلم با مادرم درد دل کردن : مامان قبول دارم که تنها بودن خیلی سخته اما باور کن که راحت تر از یک همسر بدبخت بودنه . من پدر آیک را خیلی کم می شناختم . او از آن تیپ مردهایی بودکه خودم آنها را شوهران پنج روزه می نامیدم . ما هر دو برای نوشیدن قهوه به یک کافه می رفتیم . او کارگردان تئاتر در کالج محلی بود که در عین حال به زن بارگی شهره بود در حالیکه متاهل بود . اما خودش ادعا می کرد که از همسرش جدا شده . او هر ماه مبلغ ناچیزی برای کمک هزینه برایمان می فرستد اما هرگز حاضر نشد وظایف و مسئولیت هایش را به عنوان یک پدر بپذیرد و من نیز اعتراض نکردم . در واقع توافق بین من و او را به عبارت دیگر می توان حماقت نامید .

پایم را کمی بیشتر روی پدال گاز فشار دادم و از یک اتوبوس مدرسه سبقت گرفتم .

آیک گفت : راستی داستان مامان لوئیس را که چطوری هفته پیش سوار اتوبوس شد را برایت تعریف کرده ام .

مادر لوئیس یک مسیحی دو آتشه بود که دو تا توله سگ پودل داشت و یک عادت بد که خیلی زود خودمانی می شد . از آن شخصیتهایی که من همیشه از آنها دوری می کنم بخصوص در مراسمی که در مدرسه برگزار می شوند مثل مسابقات هفتگی یا جلسات خانه و مدرسه .

آیک تعریف کرد که او روز سه شنبه بعد از ظهر به همراه سگهایش سوار اتوبوس شده و مشت گره کرده اش را به سوی آسمان برده و فریاد زده که مسیح بر میخیزد . ایمان داشته باشید که او به زودی ظهور می کند

گفتم : نه ، واقعاً

لحظه ای مکث کرد گویی به زمان نیاز داشت تا صحنه را کاملا مجسم کند . بعد گفت : واقعاً . لوئیس وقتی مادرش سوار اتوبوس شد تظاهر کرد که او را نمی شناسد . ولی مادرش در حالیکه به میله فلزی جلوی اتوبوس چسبیده بود دوباره فریاد زد ، آه ، خدای من ، من در سرزمینهایی بوده ام که مردمشان به تخم مرغهایشان فلفل نمی زنند و بعد شروع کرد به رقصیدن .

آیک بازوانش را در مقابل صورتش به این سو و آن سو تکان می داد در حالیکه انگشتانش را کاملا از هم باز کرده بود و اینطوری ادای مادر نشئه از اعتیاد لوئیس را در می آورد ، در این میان چشمم به لکه های ابر مانند قرمز حاصل از اگزما بر روی ساعد دستهایش افتاد . با خودم گفتم می خواهم به همه چیز سر و سامان بدهم . نمی خواهم او هیچ چیزی بداند می خواهم او فقط افولی آرام را تجربه کند . نمی خواهم او بداند افرادی مثل مادر لوئیس هم در این کره خاکی زندگی می کند که گرفتار درد و رنج ناشی از جنگ افزار های زمین اند که هرگز قادر نخواهند بود از زیر بار این مصیبت قد علم کند .

وقتی آیک یک ساله بود او را پیش مادرم می بردم تا در طول مدتی که من مشغول تمیز کردن یخچال و دور ریختن مواد غذایی فاسد آن بودم و یا در حال شستن توالت بودم از او مراقبت کند . خانه بوی تعفن گرفته بود . مستخدمی که برای کمک در تمیز کردن خانه استخدام کرده بودم وقتی داشت رومیزی ها را اطو می کرد و ظروف نقره را برق می انداخت و دستمال سفره ها را لکه بر می زد و ملحفه ها را عوض می کرد به یکباره از اینکه مادرم اصلا اهمیتی به پس مانده های پرنده که باعث بوی تعفن و کثیفی همه جای خانه شده بود نمی داد از کوره در رفت و زیر لب چیزی گفت که بهتر دیدم نشنیده بگیرم .

گفتم می خواهی تا من کمی به تمیز کاری ادامه دهم تو از آیک مراقبت کنی؟

مامان روی مبل راحتی چرمی اش لم داده بود و کارنی هم توی قفس چوبی سفیدش کمی دورتر ولی به طوریکه همیشه در دیدرس باشد قرار داشت . مادرم وزن زیادی از دست داده بود و من نگران بودم که شاید او خوب غذا نمی خورد بنابراین چند کارتن پنیر لور و سالاد مرغ برایش آورده بودم . ظاهرا فقط برای اینکه همه آنها را تاریخ گذشته و فاسد شده بیابم و مجبور شوم تا همه را به دور بریزم.

مادرم پرسید:خیال داری خانه مرا بفروشی ؟ تو شماره مرا به آژانس املاک دادی؟آنها زنگ زدند و پیشنهاد قیمت دادند . آیک را توی بغلش گذاشتم و گفتم در نزدیکی خانه شما یک مرکز خرید در حال احداث است و این می تواند موقعیت خوبی برای فروش خانه شما باشد .

مامان در حالیکه به اندازه دور کمرم نگاه می کرد گفت : اگر کمی سعی کنی وزن کم کردن بعد از زایمان کار خیلی سختی نیست .

خیال نداشتم به زخم زبانش پاسخی بدهم . اوضاع بین ما زیاد خوب نبود و هر دوی ما هنوز از زخمهای حاصل از تظاهر طولانی مدت به تفاهم آزرده بودیم . ما در هیچ زمینه ای با هم توافق نداشتیم . در مورد چیزهایی مثل اینکه باید ابزار کار پدر را بفروشیم یا نه ؟ باید او به چشم پزشک مراجعه کند یا نه ؟ چه کسی بلاخره باید از آن پرنده لعنتی اش مراقبت کند . و گاهی این عدم تفاهم آنقدر شدید می شد که هر دو از درگیر شدن با هم می ترسیدیم و هرگاه هر کدام دست از مبارزه می کشیدیم یک پوئن را از دست می دادیم. اما افسوس که آن زمان نمی دانستم که آندو چقدر سخت در تلاشند تا مرا به مسیر درست زندگی رهنمون شوند .

مادرم گفت : در اینگونه موارد تو خیلی شبیه پدرت هستی . هرگز از کوره در نمی روی حتی وقتی که با تمام وجود دلت می خواهد که این کار را بکنی.

این حقیقت داشت پدرم به ندرت از کوره در می رفت . حتی وقتی که من پانزده هزار دلار از پولی را که او به سختی به دست آورده بود را صرف اولین سال کالج کردم ، در حالیکه آنها واقعا استطاعت پرداخت آن هزینه را نداشتند . شبی که برای گذراندن تعطیلات تابستانی به خانه بازگشتم پدرم را دیدم که دست به بغل نشسته بود و در نگاهش بیشتر غم موج می زد تا نا امیدی و مادرم که پشت سر او ایستاده بود و ساکت بود اما خشمگین . بعد ها فهمیدم که پدرم را برای اینکه به من سخت نگرفته سرزنش کرده بود و از این بابت از مادرم متنفر شدم.

پدرم گفت : فکر می کنم بهتر است به دنبال یک شغل باشی.

گفتم: پدر من در سال گذشته اشتباهات زیادی کردم

در حالیکه سرش را به زیر انداخته بود و به انگشتانش نگاه می کرد در پاسخم گفت : فقط می خواستم یک راه حل خوب پیشنهاد کرده باشم.

به خاطر دارم که چقدر از اینکه او سرم فریاد نکشیده بود احساس آرامش می کردم اما امروز آرزو می کنم که ای کاش بر سرم فریاد کشیده بود .

گفت : اگر لازم باشد باز هم این کار را می کنم اما خودت بهتر می دانی که تنها مشکل اینجاست که ما پول کافی نداریم .

مدام خودم را با یاد آوری چگونگی گذ





0

| Email this story Email this Short story | Add to reading list



Reviews

About | News | Contact | Your Account | TheNextBigWriter | Self Publishing | Advertise

© 2013 TheNextBigWriter, LLC. All Rights Reserved. Terms under which this service is provided to you. Privacy Policy.