Welcome Visitor: Login to the siteJoin the site

Our Europe travel story

Essay By: manijeh asadi niazi
Travel


Tags: Asadiniazi


القصه : جونم برات بگه می خوام از سفرمون به ممالک فرنگ براتون بگم ، اما اگه راستشو بخواین اینقده این سفر آش شوربا بود و از سفر گالیور بدتر و پر حادثه تر که نمیدونم از کجاش براتون بگم و ...اصلاً از کجا شروع کنم


Submitted:Jan 24, 2013    Reads: 20    Comments: 0    Likes: 0   


القصه : جونم برات بگه می خوام از سفرمون به ممالک فرنگ براتون بگم ، اما اگه راستشو بخواین اینقده این سفر آش شوربا بود و از سفر گالیور بدتر و پر حادثه تر که نمیدونم از کجاش براتون بگم و اصلاً از کجا شروع کنم . ولی خوب حالا میریم تا ببینیم خدا چی می خواد و چقدرشو یادمون میاد.

آره جون دلم، قصه از آنجا شروع شد که دختر یکی یه دونه ما بالاخره بعد از دوتا شوور کردن و سه سال منتظر روادید موندن بالاخره راهی خونه بخت سومش تو ممالک فرنگ شد و رفت ، اونم به کجا؟ رسماً رفته بود بالای بوم زمین . می پرسی کجا؟ بت میگم رفته بود نروژ ، ما که سواد دُرُس و حسابی نداشتیم فقط ذوق می کردیم و را به را تو سر و هم سر پز می دادیم که بچمون رفته فرنگ .بالاخره سرتونو درد نیارم دختر عزیز دوردونمون چند ماهی که گذشت پاشو کرد تو یه کفش که الا و بالله باید تو و بابام بیاین اینجا و من و خونه زندگیمو ببینین تا خیالتون از بابت من دیگه راحت شه . مام که علی الظاهر نه و نو می کردیم که نه مزاحم نمیشیم و غیره و اما با دم مون گردو میشکستیم بالاخره راضی شدیم و دخترک برامون دعوتنامه فرستاد که ای کاش نفرستاده بود . چون تازه شد اول مصیبت ، هر روز صبح دو تا چلوسیده شال و کلاه می کردیم و راه می افتادیم به سفارت ، بانک ، دارالترجمه و ؟؟؟؟؟ . خلاصه دو تا کفش آهنی را پاره کردیم تا بالاخره به ما هم اجازه دادن که بریم و دخترمونو ببینیم . نفس راحتی کشیدیم که همه چی تمام شد و به سلامتی و سلام و صلوات و اسپند و قران و آب و آینه راهی شدیم . به هواپیمای اولی تا یه جایی به اسم وین پریدیم . ما که نمیدونستیم کجا بود چون اصلاً تو شیشه هاش هم اثری از شهر نبود فقط هواپیما بود و هواپیما . اما وقتی رسیدیم تازه فهمیدیم هیچکدوم از این سه تا بچه الاغ ما فکر نکرده بودند که ما دو تا پیرزن و پیرمرد مردنی که دوتا پامون تو گوره چه جوری می تونیم آن همه راه و آن همه پله های وسط دو تا دروازه شونو یا به گفته خودشون گیت شونو رد کنیم . تو همون اول راه و اولین پله هایی که بالا رفتیم قند عسل من - حاج آقا- کم مانده بود که جونش در بره ، از بی نفسی سیاه و کبود شده بود . منم که حال و روز بهتری نداشتم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بی جان و بی نفس جیباشو بگردم دنبال اسپری اش. با چند تا اسپری و ولو شدن کف راهروی فرودگاه کم کم دوباره جون گرفتیم و راه افتادیم . از همون بالای پله ها از شیشه پایینو نگاه می کردیم که وای تازه باید یه بار دیگه همه این پله ها رو از یه طرف دیگه بریم پایین .جفتی عزا گرفته بودیم که با دیدن سگهای قد شیری که اون پایین دورو بر مردم و ساکاشون می گشتن از ترس قبض روح شدیم . آخه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون هر از گاهی یه حب شیره میندازه تا جون بگیره . البته ما با خودمون شیره نبرده بودیم جاش قرص برده بودیم ، اما می ترسیدیم سگها بوی قرصها رم بگیرن و پدرمونو در آرن. راستشو بخواین زانوها مون گیر نداشت پله ها رو بیایم پایین اما به هر بدبختی بود خودمونو به پایین رسوندیم و تو دلمون صد بار توله سگها مونو فحش دادیم که حداقل به ما نگفته بودن اینجا چه خبره . پایین پله ها ایستاده بودیم و مث سگ می ترسیدیم تکون بخوریم که نکنه سگها بیان سراغمون . من یه خورده خودمو جم و جور کردم و به قند عسلم دلداری دادم که نترس بیا بریم اونا با ما کاری ندارن و بالاخره از گوشه دیوار رامونو گرفتیم و پرسون پرسون با زبان بی زبانی و علم و اشاره خودمونو به دروازه خروجی شون رسوندیم . وقتی رسیدیم و بیلیطامونو نشون دادیم و مطمئن شدیم درست اومدیم نفس راحتی کشیدیم اما از شما چه پنهون انگار که از سر پل صراط رد شده باشیم خرد و خمیر شده بودیم . رو صندلی کافه نشستیم و دو تا قهوه با کیک خوردیم و قند و عسلم هم از بس بهش استرس وارد شده بود اجباراً یه دونه حب اضافی انداخته بالا تا جون بگیره . حالا باس منتظر می موندیم واسه پرواز بعدی مون که خدا به روز سگ نیاره مگه تموم می شد . هر چی چرت زدیم و از خواب پریدیم وقتش نرسید که نرسید . من که فکر می کردم دیگه از اون فرودگاه جنازه ام بیرون میره . تا اینکه یه دفه با صدای زنگ بلند گو جفتی مث اینکه از دس بختک رها شده باشیم از خواب پریدیم و فهمیدیم بالاخره وقت رفتنه .جل و پلاسمونو جم کردیم و راه افتادیم . خلاصه که سر تونو درد نیارم بعد از عمری که بهمون گذشت رسیدیم به نروژ و دختر عزیز دردونه مون و از همون جا و از همون دقه اول گم شدنای قند و عسل شروع شد . هر جا رفتیم روتون گلاب یا رفت مستراب و گم شد و یا رفت سیگار بکشه و گم شد . آخه بند خدا مشکل داشت میگن پروستات داره بیچاره نمی تونست پیشابشو نیگر داره حتی یه بار که گم شده بود و خودشم نتونسته بود نیگر داره می گفت : به یه دختر خوشگله گفته بود خانوم جون می خوام برم توالت نفهمیده بود . گفته بود دبل یو سی (W.C) بازم نفهمیده بود . آخری آلت مبارکشو نشون داده بود تا فهمیده بود و راه مسترابو نشونش داده بود . خلاصه که تمام آن بیست و یک روزی که ما پیش دخترو دامادمون بودیم سه تایی فقط داشتیم دنبال قند و عسل می گشتیم . بالاخره آن چند صبا گذشت اما دخترم در حالیکه به روی خودش نمی آورد خوب می تونستم تو چشاش بخونم که از نوک موهاش تا نوک انگشتای پاش از خوشحالی بالاخره رفتن ما بشکن می زنه . راه افتادیم اما تازه سفر بعدی مون شروع شد . من که تو همون مرحله اول سفرمون جونم به لبم آمده بود دوباره عزام شروع شد ولی خوب چاره ای نداشتیم جز رفتن . باز هم این کره خرهای ما فکر نکرده بودن آخه ما دو تا چلوس والوس چطوری می تونیم این سفر رو بریم . هر چی ما دو تا نادون البته بلا نسبت شما و قند و عسل خواسته بودیم اونا گفته بودن چشم . همچین یه جورایی انگاری می خواستن حسابی حال ما رو بگیرن تا دیگه اینقده ارد ناشتا ندیم .بالاخره آشی بود که خودمون پخته بودیم و کاریش نمی شه کرد. این دفه باس می رفتیم آلمان دیدن برادر بزرگتر من که سی سال بود ندیده بودیم و فکر می کردیم این سفر آخرین فرصتمون برای دیدن برادرمه. جا دشمناتون خالی که تازه سوتی دادنامون شروع شد. اولین سوتی رو که داماد عزیزمون داد ، بلیط هواپیما رو به قول خودش اینترنتی خرید و قرار شد خودشم بیاد و مارو ببره فرودگاه روز پرواز هر چی التماس کردیم پسر جون اگه یه خورده زوتر برسیم چیزی نمی شه اما اگه دیر کنیم طیاره میره و می مونیم زمین ، از ما اصرار از اون انکار که شما نمیدونین این فرودگای اینجا اضاش شاتوتیه دقه آخرم که برسی می ری هیچ نگران نباش . نشان به آن نشان که ما یه ساعت قبل از پرواز رسیدیم اما به قول خودشون گیت ها رو بسته بودن و دیگه ساکای ما رو نمی گرفتن . جفتی عینهو ماس ولو شدیم کف فرودگاه داماد عزیزمون ام که عینهو شاتوت تو تابه داغ سرخ شده بود و جلز و ولز می کرد . القصه دوباره اَنر اَنر برگشتیم خونه و فردا با پرواز بعدی ایندفه از خود پایتخت شون یعنی اسلو قرار شد بریم که شهر اونا دو ساعت فاصله داشت باز ما دو تا بدبخت فلک زده رو سوار ماشین کردن و راهی اوسلو شدیم . حالا ساعت شیش بعد از ظهر ما رو راه انداختند تا ساعت شیش صبح فردا به پرواز برسیم . خوب ساعت رسیدیم اسلو تا ساعت ده هم شام خوردیم و قدم زدیم اونم تو اون سرمای اونجا که رود ه هامونم می لرزید و با پروستات قند و عسل که بالاخره طاقت نیاورد و تو یکی از خیابونای اصلی اسلو خودشو راحت کرد . باید قیافه دختر و دامادمو می دیدین آنقده ترسیده بودن که اگه گناه کبیره ام کرده بودن به درگاه خدا انقده نمی ترسیدن . از ساعت ده دیگه رفتیم فرودگاه، خودتون فکرشو بکنین که ما دو تا پیرزن و پیرمرد زهوار در رفته باس از ساعت ده شب تا شیش صبح تو فرودگاه ول باشیم یه دو ساعتی رو تحمل کردیم بعدش دیدیم همه استخونامون به صدا در اومدن ؛ ناچار مثل دو تا بچه یتیم رو زمین سالن فرودگاه دراز به دراز خوابیدیم . اما خواب کجا بود با اون همه و سر و صدا و رفت و آمد مگه میشه خوابید . خلاصه که سگ خوابید اون شبو که ما نخوابیدیم و صبح دخترمون به سریع ترین وجه ممکن ما رو به داخل سالن تراتریت رد کرد و خداحافظی کرد و مث دود از ما دور شد . بالاخره به این طیاره رسیدیم و سوار شدیم بی خبر از اینکه بازم داماد سر خوشمون دسته گل به آب داده . اولاً که باید می رفتیم به شهر کلن در حالیکه برامون بلیط برای برلین و بعدش هم به فرانکفورت گرفته بود تازه بلیطمونو یه جوری گرفته بود که فقط یه ساعت وقت داشتیم تا از در ورودی تا در خروجی فرودگاه برلین بریم ، ما دو تا هم که ته سرعت . طبق معمول این طیاره ام رفت و ما موندیم زمین . حالا گرفتاری و بدبختی و غربت وتنهایی و ندانستن زبان و .... همه یه طرف ساکامونم گم کردیم چون ساکامون مستقیم رفته بودن فرانکفورت و ما مونده بودیم تو برلین و پرواز بعدی هم تو کلن بود خلاصه که سرتونو درد نیارم تو عمرمون اینقده بدبختی و فلاکت نکشیده بودیم جونمون به لب رسید تا همه چی رو راس و ریس کردیم . بلیطمونو برای کلن اکی کردیم و ساکامونم آدرس دادیم فرداش بفرسن . اما دلم براتون بگه که باز هم بعد از همه این بدبختیها دوباره این قند و عسل من پروستاتش و سیگارش کار دستمون داد و یه رب به پرواز مونده قند و عسل گم شد. دیگه دستامو گذاشتم رو سرم و چارزانو نیشستم وسط سالن از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دلم می خواس بشینم یه دس حسابی خودمو بزنم و مو هامو بکنم و صورتمو ؟؟؟؟؟ بندازم که آخه تو رو چه به این شکر خوردنا ، سر زندگی ات تمرگیده بودی این چه بلا سفری بود و این چه روزگار سیایی بود که واسه خودت درس کردن تو همین عوالم بودم که قند و عسل بی جان و بی نفس از راه رسید و تازه شاکی از اینکه چرا من گم شدم !!!

خودت فکرشو بکن که دیگه آدم چه حالی میشه بازم هیچی نگفتم و خدا رو شکر کردم که حالا فقط پیدا شده . جا دشمناتون خالی سواره طیاره شدیم و بالاخره مث دو تا جنازه بی جان و بی رمق به برادر دور از وطنمون رسیدیم . حالا این برادر عزیزتر از جونمون هم می خواست تا می تونه تو این بیست و چهار ساعتی که ما پیش اشیم محبت تپونمون کنه . هر چه اصرار کردیم که به جون خودتون ما تو خونه راحت تریم گفتش نه که نه والا و بالله که باید نهار بریم رستوران برادرزاده ام و بعدش هم بستنی فروشی زن داداشم و بعدش هم کنار رود راین . رفتیم خیلی هم خوب بود اما باور کنید وقتی کنار رود راین بودیم من هیچ صدایی غیر از صدای لرزیدن روده هامو که از زور خستگی و سرما مث اینکه زنگوله بهش وصل کرده باشن و صدای زنگش تا تو گوشام می پیچید رو نمیشنیدم . خلاصه آن شب سمور و لب تنور هم گذشت و فردا دوباره راهی سفر شدیم اینبار به پاریس. الان که فکر می کنم بلا نسبت شما هیچ الاغی همچین برنامه سفری نمی چید که ما با فرمانبرداری بچه های خر تر از خودمون چیده بودیم . راست و حسینی اش ، از من دروغ نشنوید قند و عسل من غیر از مشکل سیگار و پروستات و عادت حب خوردن مشکل ناراحتی ریه و قلبی هم داشت و قرص خواب و اعصاب ام می خورد واسه همینم ما همه قرصاشو به اضافه قرصای خودم که قرص خواب و اعصاب بودنو تو یه کیف پلاستیکی همه جا همرامون داشتیم . بازم چشمتون روز بد نبینه و خدا به روز دشمنتونم نیاره، رسیدیم پاریس با سلم و صلوات و دل خوشی و اینبار بدون هیچ دردسر . اما تو همون قدم اول که رسیدیم به هتل که ایکاش نمی رسیدیم قند و عسل زحمت کشید و کیف قرصارو تو تاکسی جا گذاشت . هر دومون موندیم بدون قرص و دوا . فکرشو بکنین ایندفه همه قرصا پریدن و ما جا موندیم . قند و عسل که پاک قات زده بود نه می خوابید ، نه بیدار بود ، توهم زده بود. دست و پاهاش پرت می شدن . از درد مث مار زخمی به خودش می پیچید و منم که دست کمی از اون نداشتم همون یه زره آرامشی رو هم که به واسطه قرص خواب داشتمو از دست داده بودم . دست و پاهام هم که به خاطر نبودن قرصهای اعصابم تعادل نداشتن . خلاصه که جونم براتون بگه که فلاکت فقط واسه یه دقه مون بود. تازه قند و عسلم می خواست نشون بده با همه اون مصائب حاضره نهایت فداکاری رو برای من همسر عزیزش انجام بده و باتمام اون درد و عذابش منو برای دیدن جاهای دیدنی پاریس هم برد رفتیم برج ایفل، موزه لوور، خیابان شانزلیزه و کافه های کنار خیابونای پاریس و بالاخره او پنج روز هم سر آمد و ما دو مرغ حیران و وامانده افتان و خیزان به دامان مام وطن بازگشتیم و دوباره با نفس کشیدن در هوای دود آلود وطن زنده شدیم و پشت دستمون رو هم داغ گذاشتیم تا دیگه هوس سفر گالیوری نکنیم . روم سیا که سر تونو درد آوردم ، درد دلی بود ایشاالله که هیچوقت به فلاکت نیافتید.





0

| Email this story Email this Essay | Add to reading list



Reviews

About | News | Contact | Your Account | TheNextBigWriter | Self Publishing | Advertise

© 2013 TheNextBigWriter, LLC. All Rights Reserved. Terms under which this service is provided to you. Privacy Policy.